عکسای آتلیه
گل مامان اینا عکسای آتلیه برای تولد یک سالگیت بود که در 19 اردیبهشت 1392 انداختیم :) این روز تازه یاد گرفته بودی راه بری و همش به سمت خانم عکاس مییومدی . اینجا هنوز یک سالت نشده بود و تغریبا 11 ماه و نیمت بود. گفتم برای یادگاری عکساتو اینجا بزارم:) ...
نویسنده :
موژان
10:49
افطار و کوهنوردان
سلاام گلم روز 5شنبه 10 مرداد 92 . مثل سالهای گذشته با همه همنوردای قدیمی برای افطار قرار گذاشتیم. و سر اذان مغرب کافه جوزک دارآباد بودیم. مامان جون من از سن 17 سالگی با این گروه کوهنوردی می کردم. ازشون کلی خاطره دارم و خیلی دوستشون دارم. مربی کوهنوردیم آقای محمودی تا حالا شمارو ندیده بود و همین طور خیلی از کوهنوردای قدیمی. دیدار خوبی بود .شما رو توی کولت بردیم توی راه کلی کوهنوردا ابراز احساسات برات کردند و بهت گفتن کوهنورد کوچولو. راه رفتن من توی کوله بردمت و راه برگشت و بابایی. خلاصه که کلی دیدار این دوستان قدیمی خوب بود و قرار شد که ما هم بیشتر کوه بریم. راستی این اولین بار بود که بردیمت دارآباد. من از این کوه خاطات خیلی زیادی با...
نویسنده :
موژان
13:00
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار روبه راه بود ... هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود زیر گنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت تو دعای کوچک منی بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازی ای که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست... عرفان نظر آهاری See More ...
نویسنده :
موژان
12:42
قسمتی از یک کتاب
من زیاد زندگی نکرده ام. فقط دوران کودکی را گذرانده ام. ولی شاهدی هستم که ثابت می کند یک زندگی کوتاه و کودکانه می تواند پر از ماجراهای مهم باشد. تازه بدون احتساب مهمترین مزیتش: هنوز قادرم همه چیز را به یاد بیاورم. وقتی به زندگی ام فکر می کنم، می بینم سر جمع از تمام طول سلطنت لویی چهاردهم و تمام جنگ های ناپلئون خیلی جالب تر است. من یک تخمک بودم، یک ماهی، یک جنین، یک نوزاد، کودکی که یاد می گیرد ببیند، حرف بزند، راه برود، بخواند و به مدرسه برود، یاد می گیرد شنا کند و دوچرخه سواری کند، من دختر بچه بودم و یک روز جادوگر شدم... دست از تغییر شکل دادن برنداشتم. دندان هایم در آمدند، افتادند، دوباره درآمدند، استخوان هایم قد کشیدند، مو ساختم، ...
نویسنده :
موژان
12:40
15 رمضان
مسابقه نی نی وبلاگ
سلام به همگی اگه دوست دارین عکس این گل پسرو بهش رای بدین :) خوشحالمون میکنید ...
نویسنده :
موژان
9:34







